آسیبهای گذار مدتها پیش از مطب پزشک آغاز میشوند
بستن سینههایم در ۱۲سالگی به من آسیب دائمی عصبی و درد مزمن داد—آسیب سالها پیش از آنکه هیچ پزشکی به من دست بزند شروع شد. ترنزیشن منویی از انتخابها نیست؛ یک نوار نقالهٔ یکطرفه از آسیبهای برگشتناپذیر است.
نمای کلی
مایا شاعر، فردی که پس از یک دهه زندگی به عنوان یک مرد ترنس، از این تصمیم برگشته است، شرح میدهد که چگونه بستن سینههایش از سن دوازده سالگی باعث درد مزمن دندهها، آسیب عصبی و تحلیل عضلانی برگشتناپذیر شده است، مدتها قبل از اینکه هر پزشکی دخالت کند. او استدلال میکند که آسیب ناشی از تغییر جنسیت از لحظهای شروع میشود که یک کودک باور میکند «من در بدن اشتباه به دنیا آمدهام»، و این باور باعث شروع یک سری مداخلات برگشتناپذیر اجتماعی، فیزیکی و پزشکی میشود که صرف نظر از پشیمانی بعدی، آسیبهای ماندگاری به جا میگذارند.
خلاصه کامل ویدیو
مایا پویت، دترنزیشر، نویسنده و سخنران عمومی، مسیر خود را از کودکی بهشدت ناسازگار با هنجارهای جنسیتی و از نظر رشدی نامعمول تا بزرگسالیِ دهسالهای که خود را ترنس میدانست، روایت میکند. او که در شهری پیشرو در ساحل غربی بزرگ شده، از آشوب حسیِ سالهای آغازین، سردرگمی اجتماعی و سبکِ ذهنیِ «سر در ابرها» یاد میکند که باعث میشد نسبت به همسالانش «انگار روی سیارهای دیگر» زندگی کند. بلوغ در نهسالونیمگی ناراحتی شدید بدنی به همراه آورد؛ آیپدی در دوازدهسالگی درهای الگوریتمی را از کلیپهای الن دجنرس تا یوتیوبرهای ترنس گشود که زنانِ مردانه را «مردان ترنسی که هنوز نفهمیدهاند» معرفی میکردند. مایا که مجذوب جزئیات تکنو-پزشکی بود—از تکنیکهای جراحیِ بالاتنه تا جدولهای زمانیِ تستوسترون—دانستههای مربوط به گذار را فهرست میکرد و همزمان سینهاش را با باندهای کشی میبست و بعدتر با چندین سوتین ورزشی، و از همان موقع حساب میکرد چگونه از جای زخمِ ماستکتومی پرهیز کند. در دوازدهسالگی به والدینِ شوکهاش گفت ترنس است؛ امتناع آنها از «تأیید کردن» خانواده را در بنبستی هراسزده و فرساینده گرفتار کرد. گزینههای درمانی در سال ۲۰۱۲ بهندرت وجود داشت، بنابراین او در نوزدهسالگی برای تحصیل به اسرائیل رفت، از نظر اجتماعی گذار کرد، ده سال هر روز سینهبند میبست و کارهای پراکنده انجام داد—نظافت خانه با ظاهری شبیه یک نوجوان یهودیِ ارتدوکس، کنشگریِ صلح در کرانهٔ باختری—در حالی که صرفاً برای دسترسی به گذار پزشکی، در پی شهروندی اسرائیل بود. زندگی بهعنوان مرد «جالب» و باورپذیر به نظر میرسید (دستورِ جنسیتدارِ زبان عبری تأیید میکرد غریبهها او را پسر میخوانند)، با این حال حس میکرد گذار بدون هورمون «تاریخ مصرف» دارد. حملهٔ حماس در ۷ اکتبر نقطهٔ عطف شد. جان بهدر بردن از جنگ، ناممکن بودنِ یک هویتِ وابسته به پزشکی را در محیطی پرمخاطره آشکار کرد و دترنزیسیون او را قطعی ساخت. مایا اکنون استدلال میکند آسیب نه در کلینیک، بلکه از همان لحظهای آغاز میشود که یک کودک روایتِ «من در بدن اشتباهی به دنیا آمدهام» را میپذیرد و وارد مسیری از مداخلاتِ فزاینده میشود—بستن سینه، جمعکردن اندام، هورمونها، جراحیها—که هر کدام آسیبِ برگشتناپذیر انباشته میکنند. او از درد مزمن دنده، آسیب عصبی و تحلیل عضلانیِ ناشی از بستن سینه در تجربهٔ خودش میگوید و تأکید میکند این گامهای بهاصطلاح «برگشتپذیر» در واقع چنین نیستند. او اصرار دارد «دترنزیسیون» باید شامل هر کسی شود که هر بخشی از مسیر گذار—اجتماعی، حقوقی، پزشکی یا جراحی—را آغاز کرده و سپس متوقف شده است، فارغ از میزان آن؛ به گفتهٔ او، دروازهبانیِ این اصطلاح حواس را از آسیبهای عینی منحرف میکند؛ آسیبهایی که چه فرد پشیمانی ابراز کند چه نکند، وجود دارند. مایا در تأمل دربارهٔ اینکه چرا نسل زد «نسل ترنس» شد، به والدگریِ هلیکوپتری، از دست رفتن بازیِ بیساختار، نظارت دائمیِ بزرگسالان و ورود گوشی هوشمند دقیقاً در حضیضِ روانی-اجتماعیِ بلوغ اشاره میکند. این عوامل نوجوانانی پدید آورد که مهارتهای تحصیلیِ قوی دارند اما تحملِ پریشانی ندارند و بهجای خطرپذیریِ دنیای واقعی، از طریق آسیبشناسیِ آنلاین فردیت مییابند. او از جامعه میخواهد از شعارهای جنگ فرهنگی فراتر برود، بررسی کند چگونه هر نهادِ بزرگسالانه در حفاظت از کودکان ناکام مانده است، و راهبردهای هوشیارانهای برای موجِ جوانانی تدوین کند که به آنها وعدهٔ «پاناسه»ای پزشکی داده شده که هرگز دریافت نخواهند کرد.